زیباترین هدیه خدا ، رادین پسریزیباترین هدیه خدا ، رادین پسری، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 23 روز سن داره
پیوند بهار زندگیمونپیوند بهار زندگیمون، تا این لحظه: 17 سال و 5 ماه و 27 روز سن داره

"ב ر نـــــیــــــــــ♥ـــــــــــمـــه راه پاییــــــــز "

... یه رادین خوشمزه با کارهای با مزه در 14 ماهگی ...

1391/10/15 16:18
نویسنده : مامان رادين
211 بازدید
اشتراک گذاری

به نام خالق دوستی ها و دوست داشتن ها 

 

این روزها اینقدر شیطون و در عین حال با نمک شدی که اول کم میارم ولی با شیرین کاریهات دوباره جون می گیرم ...

وقتی دعوات می کنم و بهت اخم می کنم به خاطر یه کار بد ، مثل گربه ها میای بهم می چسبی و سرت رو از پائین کج می کنی و با خنده ای که شیطنت می باره ازش خودتو نزدیک صورتم می کنی و می گی دَ...

منم طاقت نمی یارم تا بازم بهت اخم کنم و محکم می چسبونمت به خودم و بغلت می کنم ...

یا اگه به چیزی دست بزنی که نباید ، و با ناراحتی من مواجه میشی می ری و اون چیزی که باعث ناراحتیم شده رو میزنی و من اینقدر از این کارت خندم می گیره ...

از وقتی یاد گرفتی که هر وقت خوابت میاد با بای بای از بابایی یا اتاقی که توش هستی بریم بخوابیم ، یه وقتهایی شیطنت می کنی و برای تنها بودن با من بهونه خواب می گیری و وقتی می برمت تا بخوابونمت می خندی و صورتت رو میاری می چسبونی بهم تا ببوسمت ...

خلاصه که  خیلی بلا شدی ولی با وجود همه اینها ؛ 

 

عــــــــــــــــــــــــــــــــا شششششـــــــــــــــــــــقتــــــــــــــــــــتم

 و

 دوسِـــــــــــــت دارم کلوچه

 

این عکسها گوشه ای از شیطنت ها و خوشمزگیهای ١٤ هُمین ماه زندگیته و امید وارم تا عمر داری خوشمزه و با مزه زندگی کنی تقل و نباتم ، شکلاتم...

 

 

پسریه من تو حموم هم دست از مطالعه بر نمی داره ...

 

انگار داریم اسباب بازیهاتو ازت می گیریم همه رو با یه دست بغل کردی ...

 

اصرار داری که حتماً روزانه چند نوبت به حموم یه سری بزنی

 

 

 صبح که بیدار شدی سر حال بودی و فهمیدم که خوب خوابیدی...

قرار تاب خوردنت همیشه بعد از خوردن صبحانه است و این موضوع به خوبی برات جا افتاده ...

وقت تاب خوردنت که شد ، بعد از یه مدت سرت رو گذاشتی رو تابت و خوابت برد در حین تاب خوردن ...

 

 

و بعد از اینکه خوب خوابیدی برت داشتم و گذاشتمت رو تختمون تا گردنت درد نگیره ...

 تو پازلت رو پر کردم از ویائلی که فعلاض مجاز به دست زدنشون نیستس اما هزار ماشالا زورت زیاده به اون سنگینی رو از اتاقت بغل کردی و آوردی تو سالن و مدام از این ور به اون ور می بردیش ...

 

داری سعی می کنی خودت آب بخوری ، تو همین گیر و دار تعارف به منم می کنی ...

و چ.ن هنوز تسلط نداری همه آب رو ریخلی رو خودت و حالا هم می خندی ...

 

 

از اکتشافات این ماهت ، در آوردن CD از تو دستگاهه ...

دکمه EJECT رو پیدا کردی و منو بیچاره ...

CD  رو در میاری و دوباره در  رو میبندی  یه نگاهی به CD  میندازی و دوباره منصرف می شی و میزلریش توش...

 

 و حالا دنبال کسب یه افتخار دیگه برای خودتی ...

بالا رفتن از راحتی یه نفره که تا حالا یه دلیل آسونتر بودن از دو نفره یا سه نفره بالا می رفتی و بعد از اون بالا رفتن از دسته راحتی و رسیدن به قله افتخارت با رسیدن دستت به مجسمه های شیشه ایم و بر آوردن فریاد بلند شادی ...

و بعد دیدن تصویر پیروز مندانه خودت در آینه و ...

دست رسوندنت به مجسمه با سوال انحرافیه "این چیه شزوع شد و بعد هم دیگه واضحه ...

 

و اکنون رسیدن دستت به منگوله های پرده که گرفتیشون و یه ریسه ازشون رو در آوردی و ریخت رو زمین و بعد دلت خوایت تا یه پله بالا تر بری و بعدیها رو یه سر و سامونی بدی...

اما دیگه دستت ترسید بهشونچشمکاز خود راضیتشویق 

 

و الان که دعوات کردم مثلا نشستی و داری از لپ تاپ شعر مورد علاقت رو نگاه می کنی...

ولی تو فکرت چیزای دیگه ایی می گذره ...

مثل این که یه دستی به لپ تاپ برسونی ...

و وقتی با مخالفت من مواجه می شی این طوری به ادامخه شعرت گوش می دی ...

ولی واقعاً پسرم ، خودت قضاوت کن ؛ این همه شیطتنت برای یه روز کافی نیست ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 

این اولین باریه که رو صندلیت نشستی ...

اما نمی دونم این مدل نشستن رو از کجا یاد گرفتی ؟؟؟؟

الان متعجبی که من و بابا برای پی داریم منفجر می شیم از خنده ولی بعد خودت هم می خندی ... 

 بدون شرح!!!!!!!!

آخر شب بود و در حال آماده شدن برای خواب بودیم ...

دیدم داری یه کارایی می کنی اونجا ، اما دقت نکردم ...

صبح که بیدار شدیم دیدم  ...

مثل زاغ که همه چیزهای دوست داشتنیشو می بره یه جا مخفی می کنه ، شما هم این سوراخ رو برای مخفی کردن دوست داشتنی هات قایم می کنی ...

گاه باطری و گاه خوراکی و حالا هم کنترل ...

 

مثلاً دارم ازت می پرسم :"رادین جون ، چشمت کو مامان؟"

و تو با بی حال و بی حوصلگی منو ا ز ادامه کارم منصرف کردی ...

و بعد رفتی اول سراغ شونه کردن موهات و بعد دنبال بازیت ...

ز

 آماده شدی تا بریم دَدَ ...

غروبی خانواده 3 نفرمون در حال خوردن لبو بودیم که ...

 بابایی چنگالو زد تو لبو و این کاری رو کرد که می بینی ... 

 یه رادینِ از حموم اومده  و تر وتمیز و آماده خورده شدن ...

فقط اگه من بدونم کی این فیگورها رو یادت داده ؟؟؟؟

هورا بلاخره شازده من آب خوردن تنهایی رو یاد گرفت ...تشویق 

 این هم فیگور از یه پسر خوشتیپ و جیگر با لباس قشنگی که بابا احمد جونش براش خریده...

این کلاهیه که سال پیش برای رادین جونم  خریدم ، پارسال گشاد شد و امسال تنگش شد

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (2)

آتيلا و مامان شيما
15 دی 91 23:50
ماشا... به اين پسمل خوشگل
ماما حق داره بهت بگه قند عسل
ميبوسمت
قد
يه
دنيا
از
ته
ته
دلم


ممنون عزیزم خیلی لطف داری و مرسی که بهمون سر زدی

نرگس مامان باران
17 دی 91 18:28
سلام عزیزم دخترم باران مظفری تو مسابقه اتلیه سها شرکت کرده خوشحال میشم اگه به وبمون بیایی و به لینک مستقیم اتلیه بروید وبه باران امتیاز 5 رو بدهید تا 20 دی مهلت داره خیلی وقتتون رو نمیگیره شاید با همین رای شما اول بشه در ضمن اگر قبلا رای داده اید بازهم میتونید رای بدهید بعد از اتمام رای گیری مینویسه رای شما ثبت شد یادتون نره هااااااا منتظر رای قشنگتون هستم یه دنیا مرسییییییییییی ادرس مستقیم اتلیه http://soha.torgheh.ir/festival/festivalPage.php?festival=5